تبليغاتX
.:: کلبه تنهایی ::.
 

هیچ وقت یادم نمی ره...اولین باری بود که اینقدر آرامش داشتم...عجب سکوتی....اونجا می شد به هر چی که میخوام فکر کنم.حتی به اون...

اولین باری بود که تنهایی به من آرامش داده بود.

عکس زندگی رو میشد توی آب دید.آبی که با حرکت های آروم و بی صداش تمام جهان رو توی خودش حل میکرد.حتی آسمون آبی رو با تمومه ابرهاش.

تصویر کج و کوله من،توی آب نشونه درونم بود.درونی پر از غم...پر از گناه...پر از...

خوش به حال کسایی که عکسشون توی آب صاف و شفافه.

سرمو برگردوندم...نقطه ای منو به خودش خیره کرد.

چقدر قشنگ بود...قشنگترین گل دنیا...با آرامش روی آب خوابیده بود.پناهگاهی بود برای قورباغه ها...قورباغه هایی که صداشون توی تمام مرداب میپیچید...

نیلوفر آبی با تمام وجود به اون،جا داده بود تا زندگی کنه،تا شاد باشه،تا صداش قلب مرداب رو بلرزونه...

اون گل به چی فکر میکرد؟ چرا انقدر آروم روی آب شناور بود و فقط به آسمون نگاه میکرد؟ توی آسمون دنبال چی میگشت؟

ماهی بزرگی از کنار قایق رد شد. با حرکتش نیلوفر رو جابه جا کرد...

شایدم نه...شاید نیلوفر خودش،خودشو کنار کشید...شاید نمی خواست اون ماهی پیر،تنهاییش رو بهم بزنه...

چه ماهی بزرگی بود...اون پیر مرداب بود...پیرترین ماهی اونجا...با حرکت دادن دمش تمام مردابو جا به جا میکرد...دیگه چشام به من اجازه نداد که ببینم کجا میره.

باد تندی شروع به وزیدن کرد.طوری که قایق جابه جا شد.قورباغه بیچاره ترسید و پرید تو آب...

به گل خیره شده بودم.قایق ساکن بود. دیگه هیچ بادی نمیوزید. فقط سکوت بود و سکوت بود و سکوت...

نیلوفر آبی داشت با من حرف میزد...داستان زندگیشو واسم تعریف میکرد.

از روز آشناییش با قورباغه گفت...گفت که من به شرطی به قورباغه اجازه دادم پیش من باشه که برام بخونه...

چه گل قشنگی.دوست نداشتم هیچ وقت از اونجا برم.دوست داشتم تا وقتی که چشام یاری میکنن،نگاش کنم...

اونو قورباغه دوستای خوبی واسه هم بودن.ولی انگار قورباغه به این دوستی وفا نکرد.سریع و با شتاب پرید روی گل... گلبرگای گل شکست...

دوست داشتم داد بزنم.ولی بغض مثل دیوار بلندی راه گلومو بسته بود.کاش نیلوفر هیچ وقت به اون پناه نداده بود...

عجب گلی بود...با غرور آروم گرفته بود  و هیچی نمی گفت...

نیلوفر دیگه آبی نبود...خون تمام وجودش رو در بر گرفته بود .ولی باز هم چیزی نمیگفت...

صورت من خیس خیس بود،حتی خیس تر از مرداب...

به گل خیره شده بودم.قایق ساکن بود. دیگه هیچ بادی نمیوزید. فقط سکوت بود و سکوت بود و سکوت...

نیلوفر دیگه آبی نبود...خون تمام وجودش رو در بر گرفته بود.ولی باز هم چیزی نمیگفت...

رنگ آبی جاشو به سرخ داده بود...

عجب گلی...

گلی تنها و با غرور...

تنها گلی که همدم من شد.تنها گلی که به خاطرش صورتم خیس شد...

گلی شاید به اسمه نیلوفر سرخ...

 

                   

+ حكاكش شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 13:55روي قلب تنهاي gangleader |


 

دیگه نمیشد خورشید رو دید.سر تا سر آسمون ابر بود و ابر...ابرهایی به رنگ قرمز و مشکی...همه جا رو رنگ غم گرفته بود...از رنگ شادی خبری نبود...

تنها سرگمی زمین،باد تندی بود که هر چند لحظه یک بار میوزید.دوست داشتم همراه باد باشم و همه جا برم...بادی که حتی توی غم هم میوزه...

یه نگاهی به مردم انداختم،انگار پشتشون کوله باری از غم انداختن...هیچ کس حتی یه لبخند به لب نداشت،چند نفری هم که میخندیدند،از روی غم بود.لبخندی که پشتش کوه های غم،استوار ایستاده اند...

کاش میشد پرواز کرد...کاش میشد به آسمون رفت...جایی بالاتر از ابرها،جایی که هیچ کس نیست...

دوست داشتم جای پرنده ها بودم....جای اونا زندگی کنم.  زندگیه آزاد،بدون حیله،بدون دغل بازی،بدون غم،بدون...

جوونی توی کوچه آکاردئون میزد.داشت بی نوایی خودش رو با آهنگ بروز میداد.تمام وجود خوش رو جمع کرده بود توی دستاش و با تمام وجود می نواخت.ذره ذره غم رو میشد توی چرکای صورتش دید...

درخت پیر جلوی خونه،بهار امسال دیگه بیدار نشد.دیگه برگی نداد.دیگه دوست نداشت غم رو ببینه.خوش به حالش که تونسته بود رنگ شادی رو ببینه...

آسمون تیره و تیره تر میشد،تا جایی که حتی روزنه ای از نور هم نبود.

ناگهان برای چند لحظه همه جا روشن شد،بعد هم صدای غرش آسمون بود که سکوت شهر رو در هم شکست.

همه میدویدند.هر کسی چیزی روی سرش گرفته بودو به جایی میرفت.ولی آخه از چی باید فرار کرد؟ چرا باید رفت؟ چرا هیچ کس نمی مونه؟ چرا هیچ کس به درد دل آسمون گوش نمی ده؟؟؟

پنجره رو بستم،ولی از کنارش تکون نخوردم.

قطره های بارون به شیشه می خوردن،و چند تیکه میشدند.هیچ آبی تو نمی اومد،ولی صورت من خیس بود.

دستی روی صورتم کشیدم،قطرات بارونه وجودم رو،از روی صورتم برداشتم.لباسمو پوشیدم تا از خونه برم بیرون،برم تا به درد دل های آسمون گوش بدم،تا آسمون دیگه غمگین نباشه... 

کفشمو پوشیدم،دستمو به دستگیره در گره زدم،ولی بازش نکردم.خشک شده بودم.وقتی برای گوش دادن درد دل های کسی میرفتم،چرا توی گوشم پنبه گذاشته بودم؟؟؟!

چترمو گذاشتم پشت در و رفتم زیر اشکای آسمون.رومو کردم به آسمون ولی هیچ صدایی نیومد.آسمون نمی دونست باید از کجا شروع کنه.توی دلش حرفایی بود که تا حالا هیچ کس اجازه نداده بود تا اونا رو بگه،به خاطر همین نمی دونست چی بگه.فقط صدای گریه می اومد.

صدای رعد و برق توی تمام سرم پیچیده بود،انگار نشونه ای بود از غم های آسمون.

توی خیابون حتی یه نفر هم نبود.فقط من بودم و من...

هیچ کس نبود تا بتونم باهاش حرف بزنم...بتونم تمام دلم رو خالی کنم تا جایی برای غم های بعدی باشه...

سرم رو به دیوار تکیه دادم.هیچ چیز نبود که بهش فکر کنم.چشامو بستم و فقط به صدای قطره های بارون گوش میکردم.صدایی که هیچ وقت فراموش نمیشه...صدایی بهتر از آواز بلبل....

چرا هیچ کس نیست؟؟؟؟

ای کاش کسی بود که به من گوش میکرد...ای کاش...

 

                              

+ حكاكش شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 20:44روي قلب تنهاي gangleader |


 

رو تختم ولو شدم.هوا يه كم خنك بود...سوز ملايمي از لاي پنجره نيمه باز،تو اتاق ميومد...

اصلا اين هوا رو دوست نداشتم.همينطوري رو تختم،بدون هيچ هدفي غلت ميخوردم.حال نداشتم بلندشمو پنجره رو ببندم.

بلند شدمو كناره تخت نشستم.بيرون رو نگاه كردم.هوا به رنگ قرمز در اومده بود،كمي هم ابري بود.

بلند شدم رفتم كنار پنجره تا اونو ببندم،ولي انگار يه چيزي دستمو گرفت.به جاي اينكه ببندمش تا آخر بازش كردم.

سرمو بردم بيرون يه نفس عميق كشيدم.پرستو ها بدون خستگي توي هوا پرواز ميكردن.خوش به حالشون،انگار كه هيچ غمي ندارن.هيچوقت صداشون از تو سرم بيرون نمي ره.

نميدونم به چي فكر ميكردم،فقط ميدونم توي اون همه پرستو و سروصدا،به يه كلاغ خيره شده بودم.

صداي كلاغ سوزني بود كه بادكنك صداي پرستو ها رو مي تركوند.انگار داشت از تنهاييش ناله ميكرد.روي تك درخت پير اونور خيابون تنها نشسته بودو داشت به پرستو هاي شاد نگاه ميكرد.توي فكر اون چه چيزي رد ميشد؟آيا به اونا غبطه ميخورد؟

نسيم ملايم خيلي آروم برگاي بيد مجنون رو ميرقصوند.همه برگاش با هم تكون مي خوردن،شايد داشتن با آوازه پرستو ها ميرقصيدن.

تو همين تفكرات غرق بودم كه زنگ در رو زدن.از پنجره درب حياط مشخص بود ولي كسي كه پشتشه نه...

منتظر موندم،ولي هيشكي خونه نبود كه درو باز كنه.

رفتم تا درو باز كنم،ولي مثل هميشه آيفون خراب بود و نتونستم صداشو بشنوم.

بالاخره درو باز كردم،برگشتم سمت اتاق تا از پنجره ببينمش،ولي رسيده بود به پله ها و ديگه نميشد چيزي ديد.با خودم گفتم بيخيال حتما مامانه.

دوباره رو تخت دراز كشيدم و چشامو بستم.هر چي منتظر موندم صداي هيشكي نيومد.چشامو نيمه باز كردم،ولي هيچكس رو نديدم.

نگاه سنگيني رو روي خودم احساس كردم...

-سلام آقاي خوشخواب...

تازه فهميدم كيه.

-سلام...تو...اينجا...مهربون شدي...

-منو مهربوني؟؟! مامانت خونه ماست،اومدم تورو ببرم.

-دستت درد نكنه ولي نميام.

-ديوونه،شام خونه مايين.

-واسه من اينجا شام هست.

-آخه اگه بود كه الان من اينجا نبودم.

-تنهام بذار...

پشتمو كردم بهشو چشامو بستم.

دوست نداشتم به هيچي فكر كنم،ولي ذهنم درگيره اون و كلاغه بود...

منم مثله كلاغه ميونه پرستوها تنها موندم.

هوا تاريك شده بود.ديگه صداي پرستوها نميومد.آسمون هم به همياري من داشت گريه ميكرد.صداي هق هقشو ميشد از رعدو برق شنيد.

كاشكي ميونه اون همه پرستو،يه كلاغ هم پرواز ميكرد،تا بتونم باهاش بپرم...تا بتونم مثل پرستوها باشم...تا ديگه به پرستوها غبطه نخورم...

تا....

 

                

+ حكاكش شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 19:45روي قلب تنهاي gangleader |


پتو رو ميكشم بالاتر.تا زير گردن...دستامو بالا ميارمو زير سرم ميذارم...ستاره هارو نگاه ميكنم.خيلي قشنگن...توي شبي صاف و بدون ابر درخشش اونا بيشتر شده.هر چند لحظه يه بار يكيشون بهم چشمك ميزنه.

 

سوز هوا وقتي به صورتم ميخوره،مثل سوزن تو پوستم فرو ميره...

 

صداي جير جيركا سكوت شبو نوازش میده.باد ملايمي كه ميوزه شاخ و برگ درختا رو به رقص در مياره.

 

صداي دريا تو تمام سرم ميچرخه.بوي لطيفش تو هوا پخش شده.

 

سرمو بلند ميكنم و نگامو به سمت دريا پيش ميبرم.

 

انگار هيچ وقت تمومي نداره.نميشه انتهاي اونو احساس كرد.تا چشم كار ميكنه آبه و آبه و آب...

 

همه خوابيدن،انگار فقط من بيدارم.پتو رو از روم ميزنم كنار.بلند ميشم.يهو تمام بدنم رو سرماي ساحل فرا ميگيره...

 

دمپايي رو ميپوشم و ميرم طرف دريا.چقدر زمين نرمه...وقتي پامو زمين ميذارم،تو دمپاييم پر شن ميشه و وقتي بلندشون ميكنم همه شنا دوباره رو زمين ميريزه.انگار كه هيچ وزني ندارن...

 

وقتي كه آب دريا رو روي پاهام احساس ميكنم وا ميستم...دستامو ميارم بالا و يه نفس عميق ميكشم.دوست ندارم اون هوا رو از تو سينم بيرون بدم.ولي مجبورم.

 

شروع ميكنم به قدم زدن تو آب دريا.به همه چي فكر ميكنم،به زندگي،به شب،به دريا،به آب،به شن،به صدف...

 

تا حالا اينقدر آرامش نداشتم.رومو كردم به طرف دريا،اونجايي كه لنجاي ماهيگيري آروم گرفتن تا روزيشونو از آب بكشن بيرون...

 

ميرم طرف ويلا. تو آشپزخونه يه استكان قهوه واسه خودم ميريزم،و دوباره بر ميگردم تو ايوون.روصندليه حصيري ميشينم.بوي تلخ قهوه،فضا رو پر ميكنه.هميشه از اين بو خوشم مي اومده.

 

به دريا خيره ميشم،به هيچي فكر نميكنم.

 

يهو يكي از پشت سر دستشو ميذاره رو چشام.بدون اينكه بفهمم كيه از گرماي دستاش لذت ميبرم.وقتي ميبينه هيچي نميگم،دستشو بر ميداره كنارم ميشينه. تازه ميفهمم كيه.بدون منظور نگاش ميكنم.با شيطنت قهوه رو از دستم مگيره. وقتي تمومش ميكنه استكان خالي رو دستم ميده.منم ميذارمش نزديك ترين جايي كه پيدا ميكنم،رو زمين.

 

رومو ميكنم به طرف دريا و بدون توجه به اون ،خيره ميشم به طرف بي نهايت..

 

ـ ازم ميپرسه به چي نگاه ميكني؟

 

ـ ميگم نميدونم.

 

ـ مگه مريضي كه به چيزي كه نمي بينيش خيره شدي؟

 

ـ شايد.

 

ـ چته؟ديوونه شدي؟؟

 

ـ اه،چرا نميذاري تو خودم باشم...

 

خودم از اينكه اينو بهش گفتم ناراحت شدم...

 

دستمو گرفت.نگاش كردم،تو چشاش زل زده بودم،انگار تمومي نداشت،مثل دريا.

 

ديگه هيچي نفهميدم...

 

آروم زد تو گوشم.از خواب پريدم.صبح شده بود.همونجا،روي همون صندلي خوابم برده بود.

 

نگاش كردم،با همون شيطنت گفت صبح بخير.

 

به سختي جوابشو دادم.بعد از شستن دستو صورت،رفتم تو ساحل.اونم اونجا بود.

 

به فكر فرو رفتم.به اين كه شايد سال ديگه نباشم.شايد ديگه اين لحظه هارو احساس نكنم...شايد ديگه اونو نبينم...شايد ديگه رو صندليه حصيري نخوابم...شايد...

 

قدر اين لحظه ها رو بايد دونست،شايد ديگه تكرار نشن.

 

                زندگي شستن يك بشقاب است...

 

+ حكاكش شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:44روي قلب تنهاي gangleader |


  كليد اهني زنگ زده اي رو كه از تو صندوق قديميه بابابزرگ پيدا كرده بودم از تو جيبم در آوردمو با سختي توي سوراخ قفل كردم.در كوچه بهار كه يه خونه كلنگي بيشتر نداشت بعد از چند سال بالاخره با سرو صداي زياد باز شد.

 

از لاي موزاييكاي فرسوده كف كوچه يه درخت توت درومده بود.با اينكه هنوز نهال بود ولي كلي ميوه داده بود.

 

چند تا از رسيده هاشو كندمو با آب وتاب همينطور كه به طرف ته كوچه ميرفتم مشغول خوردن اونا شدم.

 

به ته كوچه كه رسيدم،يه در آهني بزگ با نقش و نگاراي قشنگ جلو روم ظاهر شد.

 

تو دسته كليد گشتم تا بالاخره كليد در خونه رو پيدا كردم.با زحمت درو باز كردمو وارد حياط شدم.

 

يه حياط پيربا درختاي كهن سال و خشك شده جلوم بود.

 

ولي انگار درخت توت پير با ديدن بچش توي كوچه دوباره زندگي رو از سر گرفته بود.دو-سه تا برگ تازه و جوون رو سر شاخه هاي جوونش زده بود.

 

وسط حياط يه حوض بزرگ بود.رفتم طرفش،آب توي حوض جاشو به هوا داده بود و به غير از برگاي زرد و نارنجيه درختا و سه-چهار تا سوسك درختي،چيز ديگه اي نميتونستي توش پيدا كني...

 

از توي حياط،يه نگاهي به زيرزمين خونه كردم...

 

انگار اون پايين شب بود...

 

از پله ها رفتم بالا تا به ايووني بزرگ رسيدم.از تو حياط نميشد بزرگيه اونو حس كرد...

 

اصلا آدم باورش نميشه كه ته كوچه به اون باريكي يه خونه به اون بزرگي باشه...

 

به در دستي زدمو فشار كوچكي دادم تا ببينم در بازه يا بسته كه قفل در خونه شكست و در با همون فشار كم باز شد...

 

سرو صداي زياد در،سكوت چند ساله راهروي باريكه جلوي در وروديه ساختمونه رو شكست.

 

چه گرد وخاكي...انگار توي اون خونه طوفان شن اومده...

 

وسط راهروي باريك خونه،دوتا در بود،يكي سمت راست و اون يكي سمت چپ.ته راهرو هم يه راه پله بود كه به اتاق بالا راه داشت.وارد پذيرايي شدم،تيكه هايي از فرش كف اتاقو بيد ها خورده بودن...

 

خاك روي صندليه چوبي رو با دستمال پاك كردم.نشستم روش كه يهو زير پام خالي شد .صندلي شكستو من وسط اتاق ولو شدم..

 

با افتادن من همه حشرات روي در و ديوار بلند شدن رو هوا و غبار غليظي تمام اتاق رو در بر گرفت. با سرفه از اتاق اومدم بيرون.

 

به اون يكي اتاق رفتم يه صندليه گهواره اي گوشه اتاق نظرم رو به طرفش جلب كرد.با ترس و لرز روش نشستم ولي انگار هنوز دست حشرات موذي بهش نرسيده بود و هنوز محكم بود.

 

دست كردم تو ساكمو فلاكس چاي  و ليوانو در آوردم...

 

همين طور كه منتظر خنك شدن چاي بودم به در و ديوار نگاه ميكردم...

 

اول از همه نگاهم رفت طرف ديوار روبروم،عكس مامان بزرگ و بابابزرگ روش بود.كنار قاب يه ترك بزرگ رو ديوار بود.انگار سقف خونه هم خسته شده بودو ديگه تحمل سنگيني رو نداشت.

 

طرف راستم رو زمين قاب عكس شكسته گل لاله بود.

 

قرچ قروچ صندلي سكوت اتاق رو خط خطي ميكردو عطر چاي داغ و تلخ بوي گرد و خاك  رو تو خودش حل ميكرد.چاي رو سريع تر خوردم و به طبقه بالا رفتم...

 

از پنجره كه به بيرون نگاه ميكردم،يه باغ جوونو قشنگ،با درختاي سرسبزدر سمت چپ بود و يه حياط پير و خشك سمت راست.اين دوتا با خط باريكي از آجر از همديگه جدا ميشدن.

 

كلاغي روي درخت توت پير تو حياط لونه اي براي زندگي ساخته بود.صداي غارغار تنهاييش توي خونه ميپيچيد.

 

برگشتم، كنار اتاق يه صندوق قديمي با يه عمر خاك تنها زيباييه اتاق بود.

 

رفتم طرفش،يه قفل بزرگ نشان گر محرمانه بودن چيزاي توش بود.

ولي حس فضوليم گل كرده بود.دوباره دسته كليد رو از جيبم درآوردم و با يه كم  وررفتن به قفل بالاخره بازش كردم.

 

توش پر كتاب بود.كتابايي با دست خط بابابزرگ...

 

يكيشو برداشتم،تمام خاطرات بابابزرگ توش بود.از رفتن به مكتبش تا عروسيو  بچه دار شدنش.

 

خلاصه يه يك ساعتي خودمو با اونا سرگرم كردم.بعد از بستن درصندوق اومدم پايين و صندليه گهواره اي رو كشون كشون بردم تو ايوون...

 

روش نشستم و با خيره شدن به يه گوشه حياط به ياد خاطرات بچگي افتادم...

 

ياد دستاي گرم و مهربون بابابزرگ...

 

ياد پولايي كه بهم ميداد تا برم و از اكبر آقا پفك نمكيو نوشمك بخرم...

 

هر چند دقيقه يه بار صداي تنهاييه كلاغ  رشته خاطراتمو پاره ميكرد...

 

ساكمو برداشتمو به طرف در رفتم.قبل از خارج شدن ،برگشتمو يه نگاه به ساختموني كه با در اومدن گياه روي  سطح بيرونيش تزيين شده بود انداختم...

 

درو باز كردمو از گذشته گذشتم و به سوي آينده رفتم...

 

                         

 

 

 

+ حكاكش شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:6روي قلب تنهاي gangleader |


از همه بزرگتر بود.شاخ و برگ بیشتری داشت.تا به حال گل به اون بزرگی ندیده بودم.

یادگار مامان بزرگ بود.جاش لب حوض،حوضی بزرگو مستطیل شکل،پر از ماهی های قرمز، وسط حیاطی بسیار بزرگ و زیبا،پر از گل و درختایی که سنشون به بیش از ۲۰ سال هم میرسید،بود.

عکس گلدون توی آب نمایان بود.بابابزرگ هر وقت برای وضو به لب حوض میومد،چشمش به اون گلدون شمعدونی بزرگ دوخته میشد،انگار یاد مامان بزرگ میوفتاد.

گلدونو خیلی دوست داشت،همچنین منو.

همیشه برای من از خاطرات مامان بزرگ میگفت.به گل ها و درختای توی حیاط میرسید و با اونا درد دل میکرد.نمیدونم چی میگفت فقط میدونم که درباره مامان بزرگ بود،آخه اون هر وقت که ازش حرف میزد،چشمش خیس میشد.

من از بچگی پیش اون بزرگ شدم.هر وقت که مامان میخواست بره سر کار منو میذاشت پیشش.

یه بار بابابزرگ بهم گفت که با مامان بزرگ تو گل فروشی آشنا شده.میگفت که مامان بزرگت به گل و گیاه علاقه داشت. این  گلدون شمعدونی هم آخرین گلی بود که مامان بزرگ خریده بود.به خاطره همین هم اونو از بقیه بیشتر دوست داشت و به اون بیشتر از همه گلاش میرسید.

خونه بابابزرگمینا بزرگ و خیلی قشنگ بود.تو حیاط یه جا بود که از وقتی یادمه یه جفت مرغ و خروس توش بود.من وظیفه دون دادن به اونا رو به عهده داشتم،به خاطره همین هم اونا با من خیلی جور شده بودن.

چند سالی بود که یه درخت زرد آلو تو حیاط کاشته بودیم.ولی هیچ وقت میوه نمی داد.بابابزرگ همیشه آرزوی دیدن میوه اونو داشت.

بابابزرگ عادت داشت که ظهرها میخوابید، به من هم همیشه میگفت که ظهر وقت خوابه نه بازی.ولی من هیچ وقت به حرفش گوش نکردم.

یه روز داشتم تو حیاط با توپم بازی میکردم که یهو ناخداگاه با ضرب رفت طرف گلدون شمعدونی و اونو انداخت وسط حیاط.گلدون تیکه تیکه شد و گل توش پرپر.

بابابزرگ که خواب بودو با صدای شکستن گلدون بیدار شده بود،اومد تو حیاط،داشت دعوام میکرد که چرا سر ظهری سروصدا میکنم که یهو چشمش به گلدون اوفتاد...

دیگه هیچی نمی گفت...

انگار بغض راه گلوشو بسته بود...

قلبم میخواست سینمو باز کنه و بزنه بیرون...

به گل که رسید،نشست رو زمین و شروع کرد به گریه کردن...

یه چیزایی زیر لب میگفت...

انگار داشت با یادگار جوونیش خداحافظی میکرد...

بعد از مدت طولانی،اومد طرف من...

چشش قرمز بود.چین و چروکای رو صورتش دوبرابر شده بود...

فکر کردم میخواد منو بزنه...

به چند قدمیه من رسیده بود که...

ساعتم زنگ زد.از جا پریدم و خودمو جمع و جور کردم.صورتم خیس بود.انگار تو تختم بارون اومده بود.

یه نگاهی به گوشه اتاق کردم،گلدون شکسته هنوز اونجا بود.یه نگاهی هم به حیاط انداختم،درخت زردآلو شکوفه داده بود،انگار امسال میخواست میوه بده.

هنوز گلدون شکسته بابابزرگ رو دارم تنها یادگار اونو مامان بزرگه.منو یاد خاطراتم میندازه.هروقت که تنها میشم باهاش حرف میزنم،احساس میکنم که بابابزرگ پیشمه و داره به حرفام گوش میده.ای کاش بابابزرگ زنده بودو میومد دلداریم میداد...

هنوز خاطرات بچگی یادمه،هنوز آب خنک حوض یادمه،هنوز شیطنت های بچگیم،دون دادن به مرغو خروس،خاطرات بابابزرگ،دستای گرمش،موهای سفیدش،گلدون شمعدونی یادمه.

ای کاش بابابزرگ زنده بود....ای کاش....

 

                                       

+ حكاكش شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 19:51روي قلب تنهاي gangleader |



همه چیز از اون جایی شروع میشه که من به گرافیک علاقه مند شدم،به خاطر همین هم تصمیم گرفتم به هنرستان برم.بعد از پرسو جو فهمیدم که یکی از هنرستان های خوب تهران تو ولیعصره.

نمیدونم ،شاید این سرنوشت من بود که منو به این هنرستان کشوند.تا با یه سری از پسرای هم سن خودم بتونم دوران نوجوانی و دبیرستانو پشت سر بذارم.

بعد از کلی جنگ و دعوا(البته با حرف،نه بدنی)با افراد فامیل،و مخصوصا داییم وارد هنرستان شدم.

روز اول بود،مدرسه ما نسبت به مدرسه های دیگه یه کم دیرتر باز شده بود.

من به غیر از یه نفر که تو آزمون مدرسه دیده بودمشو تقریبامیشناختم،هیچ کس دیگه ای رو نمیشناختم.ولی خیلی زود با یه سری از بچه ها گرم گرفتم.

اون روز دلم خیلی درد میکرد،آخه قبل از شروع مدارس مریض شده بودم.خلاصه اون روز رو با سختیه زیاد رد کردم،همچنین روزها و هفته های بعد رو...

بیشتر اوقات با اتوبوس میومدمو برمیگشتم.مسیر برگشتم از میدون ولیعصر بود.

توکلاس فهمیدم که یه نفر هم هست که از اون طرف میره و با من هم مسیره. از اون روز تصمیم گرفتم که با اون برم خونه.

زنگ که خورد ،با هم از طرف خیابون حافظ به طرف میدون راه افتادیم.سر راه یه پارک نسبتا بزرگ و قشنگ بود که وقتی به اون رسیدیم،رفتیم توشو یه کم استراحت کردیم.بعد از یه کم استراحت از هم جدا شدیم و مسیر خونه رو پیش گرفتیم.

همین طور روزهای بعد رو پشت سر گذاشتیم.نمی دونم چه طوری بود که تو هر هفته دو-سه نفر به ما اضافه میشد.

تو پارک یه بوفه داشت که تا اون موقع ازش هیچی نخریده بودیم،تا یه روز که گشنگی زده بود به سرم.لیست بوفه رو که نگاه کردم،دیدم که املت هم داره،با هماهنگیه بچه ها یه بشقاب املت گرفتیمو مشغول شدیم.

عجب املتی بود.تو اون هوای سرد خیلی بهمون چسبید.با بچه ها قرار گذاشتیم که هر روز بریم اونجا و املت بخوریم.ولی چون گاز کم شده بود دیگه املت نمی زد.

یه روز فهمیدیم که یکی از عوامل مدرسه میدونه که ما میریم پارک،و همین طور قضیه املتو.

برای اینکه فکر نکنن که ما ارازلیم تصمیم گرفتیم که دیگه به اون جا نریم.

من هم مسیر برگشتو عوض کردمو با دو-سه تا از بچه ها از مترو برمیگشتم.

از اون روز تا حالا دیگه به اون پارک نرفتم و از نگهبانش که باهامون رفیق شده بود دیگه خبر ندارم.

نمی دونم شاید اگه تو مدرسه باخبر نمیشدن و ما همین طور به پارک میرفتیم چی میخواستیم از آب در بیایم... 

 

+ حكاكش شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 17:38روي قلب تنهاي gangleader |



 امسال نوروز یکی از بهترین نوروز های زندگیم بود...همچنین لحظه تحویل سال...

امسال لحظه تحویل سال یکی از بهترین جاهای ایران بودم... جایی که هر کسی آرزو داره حداقل یه بارم که شده اونجا بره و با بهترین کسی که سالهایی از عمرش رو در ایران به سر برده درد دل کنه...اونجا شهری است در شمال شرقی ایران...تقریبا نزدیک رشته کوه البرز...جایی که آرامگاه خورشید است...امام هشتم...کسی که ضامن آهو شد و آن را از مرگ حتمی نجات داد...آنجا شهری است به نام مشهد...

اولین سالی بود که لحظه تحویل سال تهران نبودم...اولین سالی بود که از سفره هفت سین خبری نبود..

با ماشین خودمون رفته بودیم،توی مسیر واقعا شلوغ بود.انقدر شلوغ بود که وقتی تصادف میشد یکی-دو ساعتی توی ترافیک می موندیم.یه جا اونقدر ترافیک شدید شد که دیگه هیچ ماشینی حرکت نمی کرد،ما هم ماشینو خاموش کرده بودیمو مثل بقیه از ماشین اومده بودیم بیرون.

وقتی رسیدیم ساعت ۳ صبح بود.

خود مشهد هم شلوغ بود..مردم از روز ۲۹ اسفند توی حرم خوابیده بودن تا بتونن لحظه ای که زمستون جاشو به بهار میده توی حرم باشن...

ساعت ۸ صبح رفتیم حرم،واقعا شلوغ بود.مردم مثل مورچه هایی که دنبال غذا میگردن داخل حرم میشدن.از یه کیلومتری حرم خیابونا رو بسته بودن،به خاطر همین ما مجبور بودیم پیاده بریم.

وقتی رسیدیم بهمون گفتن که همه صحن های حرم  پر شده و دیگه جا نداره . ما مجبور شدیم جلوی  صحن ایوان طلا،روی زمین بشینیم.جایی نشسته بودیم که گنبد طلایی و با شکوه حرم جلوی چشام بود. یه حس غریبی داشتم.نمی دونم چه جوری بود که بغض ته گلومو گرفته بود ولی گریم نمی اومد.

چند دقیقه قبل از تحویل سال با بلند گو شروع کردن به سرود خوندن،وسط سرود هم دعای تحویل سال رو با همون ریتم سرود میخوندن. وقتی سرود تموم شد اعلام کردن که سال نو شده...

اونجا تنها لحظه ای بود که همه مردمی که من میدیدم تو یه لحظه یه سال بزگ شدند.وقتی اعلام کردن که سال نو شده همه دست میزدن و سوت میکشیدن. دیگه صدای بلندگو رو نمشنیدم. همه روی همدیگرو میبوسیدن.خیلی خوشحال بودم.به قول معروف تو پوست خودم نمی گنجیدم...

حدود نیم ساعت بعد از اولین ساعت سال جدید ما حرم رو ترک کردیم چون واقعا شلوغ بود حتی نمیشد مثل آدم راه رفت. هر طرف که میرفتی می خوردی به یه نفر.

سخن کوتاه...

ما سه روز اونجا بودیم.روز سوم فروردین به طرف تهران راه افتادیم .

توی مسیر همش به شلوغی حرم فکر میکردم.آخه باور نکردنی بود.حرم به اون بزرگی و با عظمت پر شده بود از عاشقان اهل بیت...

از راه سمنان بر میگشتیم. به شاهرود که رسیدیم تقریبا راه نصف شده بود.از داخل شهر رد شدیم.واقعا شهر قشنگی بود.بلوارهای بزرگی داشت که توی هر بلوار تقریبا دو-سه تا درخت بالای ۵۰۰ سال عمربود.یه درخت بود که فقط برای خودش یه میدون کوچیک رو درست کرده بود،تقریبا دو-سه هزار سال عمر داشت.وسط شهر یه هتل بزرگ و شکیل بود،خیلی بزرگ بود،چهار-پنج هکتار زمین رو در بر گرفته بود.انگار پنج-شش تا قصر رو در کنار هم گذاشتی و یه هتل درست کردی.

خلاصه امسال بهترین نوروز زندگیم بود...

به امید روزی که شما هم یکی از این نوروز ها رو تجربه کنید...

 

+ حكاكش شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 21:57روي قلب تنهاي gangleader |


  نوروز، از جشن‌های باستانی ایرانیان است. در زمانهای کهن، جشن نوروز در نخستین روز فروردین (معمولاً مطابق با ۲۱ مارس) آغاز می‏شد، ولی مشخص نیست که چند روز طول می‏کشیده‏است. در بعضی از دربارهای سلطنتی جشن‏ یک ماه ادامه داشته ‌است. مطابق برخی از اسناد، جشن عمومی نوروز تا پنجمین روز فروردین برپا می‏شد، و جشن خاص نوروز تا آخر ماه ادامه داشت. شاید بتوان گفت، در طی پنج روز اول فروردین جشن نوروز جنبه ملی و عمومی داشت، در حالیکه طی باقیمانده ماه، هنگامی‏که پادشاهان مردم عادی را به دربار شاهنشاهی می‏پذیرفتند جنبه خصوصی و سلطنتی داشت.

جشن نوروز از آیین‌های باستانی و ملی ایرانیان می‌باشد. اگرچه مطالبی کلی در تعداد اندکی از کتابهای نوشته شده در روزگار ساسانیان درباره جشن نوروز وجود دارد.

با استناد بر نوشته‌های بابلیها، شاهان هخامنشی در طول جشن نوروز در ایوان کاخ خود نشسته و نمایندگانی را از استان‌های گوناکون که پیشکش‌هایی نفیس همراه خود برای شاهان آورده بودند می‌پذیرفتند. گفته شده که داریوش کبیر، یکی از شاهان هخامنشی  ۴۲۱ - ۴۸۶)، در آغاز هر سال از پرستشگاه بأل مردوک، که از خدایان بزرگ بابلیان بود دیدن می‌کرد.

همچنین پارتیان و ساسانیان همه ساله نوروز را را با برپایی مراسم و تشریفات خاصی جشن می‌گرفتند. صبح نوروز شاه جامه ویژه خود را پوشیده و به تنهایی وارد کاخ می‌شد. سپس کسی که به خوش قدمی شناخته شده بود وارد می‌شد. و سپس والامقام‌ترین موبد در حالی که همراه خود فنجان، حلقه و سکه‌هایی همه از جنس زر، شمشیر، تیر و کمان، قلم، مرکب و گل داشت در حین زمزمه دعا وارد کاخ می‌شد. پس از موبد بزرگ ماموران حکومت در صفی منظم وارد کاخ شده و هدایای خود را تقدیم شاه می‌کردند. شاه پیشکش‌های نفیس را به خزانه فرستاده و باقی هدایا را میان حاضران پخش می‌کرد. ۲۵ روز مانده به نوروز، دوازده ستون با آجرهای گلی در محوطه کاخ برپا شده، و دوازده نوع دانه گیاه مختلف بر بالای هریک از آنها کاشته می‌شد. در روز ششم نوروز، گیاهان تازه روییده شده بر بالای ستونها را برداشته و آنها را کف کاخ می‌پاشیدند و تا روز ۱۶ فروردین که به آن روز مهر می‌گفتند، آنها را برنمی داشتند.


جشن‌هایی که از آن روزگار به یادگار مانده، هیچ یک به طول و تفصیل نوروز نیست. نوروز جشنی است که یک جشن کوچک‌تر (چهارشنبه سوری) به پیشواز آن می‌آید و جشنی دیگر (سیزده به در) به بدرقه آن. و نماد آن انداختن سفره هفت سین است.

نوروز در گذشته دارای آداب چندی بوده‌است که امروز تنها برخی از آنها برجای مانده و پاره‌ای در دگرگشت‌های زمانه از بین رفته‌اند. از رسم‌های بجا مانده یکی راه افتادن حاجی فیروز است.

 

                   هر روزتان نوروز،نوروزتان پیروز...

 

                              

 

+ حكاكش شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:18روي قلب تنهاي gangleader |


با بچه ها از قبل برنامه ریزی کرده بودیم که نریم مدرسه.

صبح که شد به مامانم گفتم نمی خوام برم مدرسه،

گفت مگه دست خودته؟؟

گفتم هیشکی نمی اد.

گفت مگه میشه؟تو از کجا میدونی؟

گفتم اخه خودمون قرار گذاشتیم نریم.

گفت اگه نری غیبت غیر موجه میخوریا...

گفتم اشکال نداره...

از دراتاق رفت بیرون،پتو رو کشیدم رو سرم،به هیچی فکر نمیکردم.

تازه خوابم برده بود که دیدم یهو یکی پتو رو از رو سرم کشید،هنوز چشام باز نشده بود که یه لیوان اب خالی شد رو سرم.

بلند شدمو نشستم،اول فکر کردم سیل اومده بعد گفتم شاید تو تختم چشمه باز شده...

ولی بعد که چشامو باز کردم دیدم مامانم با یه پارچو یه لیوان وایساده جلوم،گفت پاشو باید بری مدرسه.

دوباره دراز کشیدم و چنان پتو رو کشیدم رو سرم که پام از ته پتو افتاد بیرون،داشت خندم میگرفت،که یهو مثل بارون اب ریخت رو سرم،بلند شدم،چون اب سرد بود به نفس نفس افتاده بودم،دیدم مامان داره میخنده دستشو که نگاه کردم دیدم پارچ خالیه،همونجا بود که فهمیدم ایندفه پارچو رو سرم خالی کرده.

پیش خودم گفتم مثل اینکه نمیشه امروز مدرسه رو بپیچونم.

خلاصه به هر زحمتی از جام بلند شدم،رفتم دستشویی خودمو تو آینه نگاه کردم،شبیه موش آب کشیده شده بودم!

دست و صورتمو شستم،اومدم بیرون،هنوز چند قدمی بیشتر از در دستشویی فاصله نگرفته بودم که یهو بابام جلوم ظاهر شد.

طبق عادت همیشگی،سلام کرد،من حال نداشتم جوابشو بدم،یه صدایی از خودم درآووردم که به سلام میخورد.

رفتم تو اتاقم به موبایلم یه نگاهی انداختم،یه sms داشتم،از MOst AlOne بود،یه جمله نوشته بود،نفهمیدم چی بود،موبایلو پرت کردم رو تختم،رفتم اشپزخونه.

روی میزو نگاه کردم همه وسایل صبونه آماده بود،نشستم پشت میز،چند لقمه ای بیشتر نخوردم،به ساعت نگاه کردم،داشت دیرم میشد،رفتم دست شویی،بعد از مسواک رفتم تو اتاقم.

چهارشنبه بود،طراحی داشتیم،آرشیومو برداشتم،تخته شاسی رو گذاشتم توش،زغال و     آب مرکب هم همینطور،درشو بستم،لباسامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون.

تو ایستگاه یه ربع وایسادم تا اتوبوس نسبتا خالی بیاد تا من با آرشیو به اون گندگی توش جا بشم.به مدرسه که رسیدم،فقط ۳ نفر اومده بودن،گفتم شما دیگه چرا؟

گفتن به ما هم گیر دادن.

گفتم پس همدردیم..

تا ظهر چهار نفر بیشتر نبودیم،زنگ سوم که خورد،رفتیم پیش ناظم،با یه کم خواهش و تمنا راضی شد که بریم خونه.

ما هم از خدا خواسته دو زنگو پیچوندیم و رفتیم خونه.

تو خونه به مامانم گفتم که دیدین هیشکی نیومده بود.

مامان هم چیزی نگفت.از فرداش دیگه مدرسه نرفتم.

هر روز هم مامانم گیر میداد ولی من بازم نمی رفتم چون میدونستم هیشکی نمی اد...

+ حكاكش شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:11روي قلب تنهاي gangleader |


 می توان به شعر سپهری،از منظر های مختلف نگریست،از نگاه کسی که شیفته سفر است،شاعری که عاشق روزگار کودکی خویش است و با خاطرات کودکی اش زندگی         می کند،شاعری که پیش از انکه شاعر باشد،عارف است و عارفی که شعری نغز میسراید،شاعری که در طلب حقیقت است و حلاج بار حق را می جوید و باز نمی یابد و نیز شاعری که غربت می جوید و سکون و ارامش را.

اری،سپهری همه اینها و به غیر از اینها است که برشمرده شد،و ده ها خصوصیت دیگر را می توان در  سرشت او باز یافت و در شعرش شناخت،اما بارزترین وجه و شاخصترین خصوصیت،معصومیت اوست،از نوع کودکانه اش با همان سادگی،بی ارایگی و ازادگی.

شعر سپهری اگر چه اکنده از تلمیح و ایهام است،اما ان تلمیح ها و ایهام ها همه و همه با اندک تاملی دریافتنی و درک شدنی است،چرا که سپهری با نگاهی معصومانه به هستی و جهان می نگرد که همه ما ان را زمانی تجربه کرده ایم و به جهت فاصله گرفتن از ان شیوه نگاه به فراموشی سپرده ایم لکن در جایی در دوردست های حافظه ان ها را نگاه داشته ایم و شعر او تلنگری است بر تصویر های ذهنی که غبار زمان را از ان ها می زداید و یا فرو میریزد و ان یاد ها را که کم رنگ و کم رنگ شده بودند،شفاف و درخشان پیش رویمان مینشاند و به همین روی است که سهراب، خاطره های گنگی را در یادهای مان زنده میکند که صمیمیت کودکی را دارد.

سپهری انقدر عاشق است و ان قدر هستی را با همه واقعیت هایش ـ که از نظر ما گاه تلخ و گاه شیرین است ـ پذیرفته که نمی خواهد مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.

و نیز مرگ را بخشی از زیبایی هستی میداند

و اگر مرگ نبود،دست ما در پی چیزی میگشت.

با همین روح عریان و بی حجاب است که سهراب زندگی را در میابد و نشئه یی از زیبایی های ان را در کام ما میچکاند.

 

                                 اب را گل نکنیم:

                                 در فرو دست شاید کفتری می خورد اب.

                                 یا که در بیشه دور،سیره ای پر میشوید.

                                 یا در ابادی،کوزه ای پر میگردد.

                                 اب را گل نکنیم:

                                 شاید این اب روان میرود پای سپیداری،تا فرو شوید اندوه دلی.

                                 دست درویشی شاید،نان خشکیده فرو برده در اب....

                                     

 

 

                                    

+ حكاكش شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 16:20روي قلب تنهاي gangleader |



به ساعتم یه نگاهکی انداختم...وای ساعت ۸ بود،خیلی دیرم شده بود.

تازه ایستگاه انقلاب بود،۲تا ایستگاه دیگه مونده بود تا پیاده بشم.

تو همین فکر بودم که یهو یکی تو اون شلوغی،زارت خوابوند تو سرم.احساس درد تو ناحیه ی شمالیه بدنم کردم.

دستمو به سختی اوردم بالا و دستی به موهام کشیدم...

وای موهام بلند بود...

به تیپم یه نگاهکی انداختم... به بچه مدرسه ای یا نمی خورد...

پیش خودم گفتم،امروز روز شومیه...

از همه جهت بهم فشار میومد،موبایلم داشت تو جیبم زنگ میزد،رو ویبره بود،پام سر شده بود،دیگه حس نداشت.

دستم به میله عرق کرده بود.تو اتوبوس گرم بود،حتی یه پنجره هم باز نبود،دستمو دراز کردم رسید به پنجره،یکم لاشو وا کردم،تونستم یکم نفس بکشم.

رسیدم ایستگاه،بعد از یکم زور زدن خودمو از اتوبوس کشیدم بیرون.کیفم له شده بود،یکم موهامو درست کردمو به لباسم رسیدم.از ایستگاه زدم بیرون،جلوم یه خیابون شلوغ بود شلوغ تر از همیشه.

پیش خودم گفتم طبیعت دست به دست هم دادند تا من دیرو دیرتر برسم.

تا وسطای خیابون که رفتم یه پژو زد به پام،نمی دونستم گریه کنم یا بشینم رو زمین.

خوش حال بودم،چون تصادفو تجربه کرده بودم.

راننده رنگش پریده بود،اومد بیرون،گفت ببرم بیمارستان؟گفتم نه حالم خوبه.بعد دویدم به طرف مدرسه.زانوم داشت از درد می ترکید،یکم که رفتم جلو دوست دوران راهنماییمو دیدم.سلام علیک کردیم،گفتم دیرم شده ولی مثل سیریش بهم چسبیده بود و ولم نمیکرد،اخر با خواهشو تمنا خدافظی کردیم.

ساعتمو نگاه کردم،۸:۰۵ بود،می خواستم بزنم تو سرم،که گفتم ولش کن،یکم دیر برسم مگه چی میشه؟

جلوی در مدرسه که رسیدم،توی حیاطو نگاه کردم دیدم هیشکی نیست، رفتم تو یه نگاه به دفتر نظامت انداختم،هیچکس نبود،گفتم خدارو شکر ناظم نیومده،داشتم از راه پله بالا میرفتم که یهومعاون اموزشی مدرسه(که همه ازش میترسن)جلوم مثل جن بو داده ظاهر شد،گفتم یا حسین هشتم!!!!

گفت به به اقا خوش تیپه،بیا بریم دمه دفتر ببینم.

رفتم،گفت از شما بعیده...

یه چیزایی همین طوری پروندم،اونم گفت این دفعه رو ندید میگیرم ولی دفعه ی بعد...گفتم کلاس دیر میشه ها...

گفت از دست شما..(تو دلم گفتم،چی؟...ها؟... مثلا چی می خوای بگی؟..)خلاصه یه جور پیچوندم و رفتم سر کلاس...

تا ظهر پام درد میکرد ولی بعد بهتر شد...

اونروز اولین و اخرین باری بود که تاخیر داشتم،دیگه از اون روز به بعد پسر خوبی شدمو سر وقت میرفتم مدرسه...

+ حكاكش شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 21:42روي قلب تنهاي gangleader |



خسته بودم...

خسته ی روزی سخت وبه شدت گرم...

افتاب داشت اروم اروم غروب می کرد و اسمون سرخ بود.

تو ماشین نشسته بودمو به هیچ دلیل بیرونو نظاره گر بودم.

داشتیم از سفر بر میگشتیم.

همینطور بیرونو نگاه میکردم.

چه هوای تمیزی...برگه درختا تو سرخیه اسمون برق میزد...

واقعا دوست نداشتم که به تهران برگردیم و دوباره توی اون هوای تیره نفس بکشم.

ولی دست خودم نبود، فردا امتحان داشتم ،امتحانه ادبیات،اه....اه.... انقدر از ادبیات بدم 

می اد!

بگذریم....داشتم چیپس می خوردم که یهو یه ماشین به سرعت ازکنارمون رد شد،پژو بود، بارینگای اسپرت و شیشه ی شیکسته.

بعد از چند ثانیه یه ماشین پلیس که دنبالش بود از کنارمون رد شد.

من بلند گفتم،چه با حال،دنبالشه...

تا حالا از نزدیک ندیده بودم...

تو همین حال و هوا بودم که شوهر خالم(اخه فامیلی رفته بودیم و من توی ماشینه خالمینا نشسته بودم)زد رو ترمز.

نگاه کردم دیدم عجب ترافیکیه....

بعد از چند دقیقه ترافیک باز شد،دیدم کناره جاده یه پراید از ترس اینکه ماشینه فراری بهش نزنه کشیده بود کنارو زده بود به گارده کناره جاده.....

خودتون که می دونین پرایدو بهش تکیه بدی میره تو چه برسه به اینکه با سرعته ۱۰۰تا بزنه به گارد...

ماشینه از جلو تا فرمون جمع شده بود،همه ی ادمای توش اومده بودن بیرون.

یه پیرزن بود که سرشو گرفته بود،با یه بچه که کمرشو گرفته بود. جلو تر یه جوون بود که داشت گریه می کرد.

خیلی دلم واسشون سوخت،اخه به خاطره اشتباه یکی دیگه اونا مجازات شده بودن،به قول معروف،اش نخورده و دهنه سوخته...

رفتیم جلو تر دیدیم دوباره ترافیک شد،بعد ۲ـ۳تا ماشین پلیس(از این الگانسای خوشگل)داشتن با مهارته زیاد از لای ماشینا رد میشدن.

گفتم حتما خبریه.

یه خورده که رفتیم جلو دیدیم ماشین پژو که داشت فرار میکرد رفته تو خاکی،هیچکس هم توش نیست...

جای گلوله روی صندوقش میگفت که خبرای مهمیه...

مردم جمع شده بودند و یه کامیون مثله یه دیوار جلوی دیدمو گرفته بود.

بعد که کامیونه رفت دیدم بله....پلیسا گرفتنش.

مرده دستبند زده توی ماشین بود(خوش به حالش چون لااقل یه بار سواره الگانس شده بود)مردمو که میشناسید تا یه چیز میشه حسه پلیسیشون گل میکنه و حتما باید از نزدیک صحنرو ببینند.نصفه ماشینا وایساده بودن و از نزدیک تماشا میکردن.

بعد ما گازشو گرفتیمو رفتیم...

تا خونه همش داشتم به اون فکر میکردم.اخه تا حالا این صحنه ها رو از نزدیک ندیده بودم.

 

 

+ حكاكش شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 17:1روي قلب تنهاي gangleader |


سایه شدم،وصدا کردم:

کو مرز پریدن ها،دیدن ها؟کو اوج((نه من))،دره((او))؟

و ندا امد: لب بسته بپو.

مرغی رفت،تنها بود،پر شد جام شگفت.

و ندا امد:بر تو گوارا باد،تنهایی تنها باد!

دستم در کوه سحر((او))می چید،((او))می چید.

و ندا امد:و هجومی از خورشید.

از صخره شدم بالا.در هر گام،دنیایی تنها تر،زیبا تر.

و ندا امد:بالا تر،بالا تر!

اوازی از ره دور:جنگل ها می خوانند؟

و ندا امد:خلوت ها می ایند.

و شیاری ز هراس.

و ندا امد:یادی بود،پیدا شد،پهنه چه زیبا شد!

((او))امد،پرده ز هم وا باید،در ها هم.

و ندا امد:پر ها هم.

+ حكاكش شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 15:16روي قلب تنهاي gangleader |